اگر بخواهیم تاریخچه لباس را بررسی کنیم به دو خط تاریخی جدا می رسیم. یک خط تاریخی مربوط به سیر تحول آرایش بدن متصل میشود و یک خط تاریخی به سیر تحول پوشش بدن. در واقع دو نیاز یا مطلوبیت خود را در لباس جستجو می کردهاند و آن عبارت بوده از آرایش و پوشش. برای همین در بررسی لباس بایستی به هر یک از این دو پرداخت.
اینکه گرایش به پوشش زودتر پدیدار شده یا گرایش به ارایش را نمی دانم و نیاز به کار تاریخی و باستان شناسی دارد. اما در بدو امر به نظر می رسد که آرایش لااقل در نقاطی از کره زمین که پوشش اقتضای رفع نیازهای مادی(همچون محافظت از سرما و گرما) نداشته است متاخر بر آرایش است. به بیان دیگر، اولا پوشش به مثابه یک امر فرهنگی متاخر از پوشش به مثابه رفع نیازهای مادی و نیز آرایش است. به نظر می رسد که میل به زیباساختن بدن خود پیش از هنجارهای فرهنگی پوشش ایجاد شده باشد که در این مورد بعد تر استدلال خواهم کرد. از نظر شواهد تجربی و انسان شناسی، جوامع اولیه ای وجود داشته و احتمالا دارند که در حالیکه پوشش(به مثابه امر فرهنگی) ندارند، اما از ابزارها و زیورآلاتی برای زیبا ساختن بدن خود استفاده می کنند. پس در اینجا دو ادعا داریم: اولا. پوشش به مثابه امر فرهنگی منطقا متاخر از آرایش است. و ثانیا، پوشش به مثابه امر فرهنگی به لحاظ شواهد تاریخی و واقعی نیز متاخر از آرایش است. آنچه ما در رابطه با پوشش مورد بحث قرار می دهیم اساسا از منظر فرهنگی آن است و رفع نیازهای مادی(همچون محافظت از سرما) و از همین منظر است که آن را با آرایش مقایسه می کنیم. از این رو، از این به بعد هر گاه سخن از پوشش به میان می آوریم منظور پوشش به مثابه امر فرهنگی است مگر آنکه تصریح به منظر رفع نیازهای مادی آن بشود.
جایگاه بدن
نکته دیگر در این رابطه آن است که در هر دو خط سیر تاریخی لباس که در دو شاخه آرایش و پوشش تحول یافته است، بدن محوریت دارد و مرکز توجه است. آنچه در بدو امر انسان از خود درک می کند و دیگران نیز از او ادراک می کند بدن مادی فرد است. احساس و ادراک ما از بدنمان در درجه اول احساسی از رضایت یا نارضایتی فراهم می آورد. نقصان بدنی در ما ایجاد حس عدم اعتماد به نفس می کند و کمالات بدنی بر عکس در ما روحیه اعتماد به نفس را فراهم می آورد. در مرتبه بعدی، احساس و ادراک دیگران از بدن ما، در آنها احساسی از تحسین یا تحقیر نسبت به ما پدید می آورد و این احساس در رابطه دیگران با ما بازتاب می یابد. از آنجا که ما خواهان ارتباط مطلوب با دیگران هستیم، به بدن خود توجه می کنیم.
با توجه به اینکه ما انسان را از نخستین گونه های هوموساپینس و حتی پیش تر از آن حیوانی اجتماعی و با زیست گروهی می دانیم، کسب جایگاه و مرتبه اجتماعی هر فرد و نیز نحوه برخورد و تعامل سایر افراد گونه با فرد بستگی به ویژگی هایی بوده که در او وجود داشته است و از نظر سایر افراد گروه مطلوب و یا نامطلوب پنداشته می شده است و یکی از این ویژگی ها مسلما ویژگی های بدنی بوده است. با این حال، برای نشان دادن جایگاه بدن و اهمیت آن در نظر فرد و دیگران حتی نیازی به تاکید بر زندگی گروهی انسان نیست (هر چند که زندگی گروهی تاثیر زیادی بر توسعه و شدت توجه به بدن در فرد دارد)، بلکه انسان به عنوان یک حیوان جفت یاب یا برون آمیزشی نیاز به کسب جلب توجه یا رضایت جنس مخالف برای جفت گیری و تولید مثل دارد و در این زمینه، دوباره بدن نقش کلیدی دارد. این یک امر عمومی و شایع در تمامی گونه های برون آمیزشی است که می کوشند با تاکید بر ویژگی های جسمانی (و از جمله بدنی) خود توجه جنس مخالف را به خود جلب نمایند. چه در پرندگان و چه در پستانداران و سایر گونه ها، معمولا نرها جلوی ماده ای که قصد جفت گیری با او را دارند، قابلیت های بدنی خود را مورد تاکید و نمایش قرار می دهند؛ مثلا پرهای خود را باز می کنند تا ویژگی های آن بیشتر نمایان شود و یا شاخ های خود را با راه رفتن در پیش ماده به نمایش می گذارند. این بدان خاطر است که می دانند ماده به نری با ویژگی های اندامی که به طور غریزی مطلوب انگاشته شده (و خود محصول انتخاب تکاملی است) توجه نشان می دهد و او می تواند در امر جفت گیری با ماده مورد نظر خود به موفقیت نائل شود. با این حال به نظر می رسد که در گونه های غیر انسان ما چیزی به نام آرایش- به معنای استفاده از ابزارهای پیرامونی برای افزایش سیگنال های مطلوبیت ساز بدن- نداریم(نیاز به تحقیق دارد).
اما چرا ویژگی های بدنی در تمامی انواع گونه ها و نیز انسان ها مهم است؟ البته بین ویژگی های بدنی و جسمانی تفاوت قائلم. فردی ممکن است ویژگی ها یا قابلیت های جسمانی بالایی داشته باشد در حالیکه این قابلیت ها در بدن وی منعکس نشده باشد. مثلا قدرت زیادی داشته باشد در حالیکه بدن یا جثه چندان بزرگی نداشته باشد و یا برعکس، در حالیکه جثه بزرگی داشته باشد، فاقد توانایی ها یا قابلیت های جسمانی مناسب باشد. پس بین ویژ"ی های بدنی با قابلیت های جسمانی حداقل به لحاظ مفهومی و سپس واقعی تفاوت وجود دارد. اما قابلیت های جسمانی تنها در هنگامی کاملا به منصه ظهور می رسد که فرد در موقعیت های دشواری که نیازمند بروز تمامی توانایی ها و پتانسیل های جسمانی اوست قرار گیرد و این برای برقراری کنش هایی که نیازمند تصمیم گیری در کوتاه مدت است امکان پذیر نیست. شما فردی را می بینید و فرصت اندکی دارید تصمیم بگیرید آیا میشود به او اعتماد کرد یا نه؟ آیا برای همسری مناسب است یا خیر؟ آیا باید به او حمله کرد یا از او کناره گرفت؟ در چنین شرایطی فرد انسانی و حیوانی چاره ای ندارد جز اینکه به نشانه ها و سیگنالهای بدنی اتکا کند و بر اساس آنها قابلیت های جسمانی و نیز روحی-روانی او را -مانند تهور، جسارت، قابلیت تولید مثل بالا و ...- استنباط کند. پس نتیجه اینکه ما به بدن توجه می کنیم به خاطر اینکه در کوتاه مدت تنها بستر حاوی نشانه های قابلیت های فیزیکی و نیز شخصیتی فرد است و در بلند مدت هم بدن فرد با قابلیت های فیزیکی و شخصیتی فرد همبستگی های قابل توجه و قابل اعتمادی دارد. وجه کوتاه مدت بودن عامل بسیاری مهمی است، به خاطر اینکه بسیاری از تعاملات ما در بازه زمانی کوتاه مدت صورت می گیرد. با این حال، حتی در میان مدت هم باز این بدن است که نشانه های قابل اتکایی به ما می فرستد و بسیاری از قابلیت های فیزیکی و شخصیتی افراد تنها در موقعیت های خاص امکان بروز دارد. مثلا در انتخاب جنس ماده(در انسان و سایر حیوانات)، قابلیتهای تولید مثلی او تنها زمانی آشکار می شود که جفت گیری و تولید مثل رخ داده باشد، و حال آنکه نر/ مرد نیاز دارد قبل از جفت گیری برآوردی از قابلیت های تولید مثلی او داشته باشد. برای همین چاره ای ندارد جز اینکه به سیگنال های بدنی ماده توجه و اتکا کند. نری که برای دستیابی به منابع کمیاب در رقابت با نر دیگر قرار می گیرد، باید برآورد کند که آیا در نزاع با او توانایی های فیزیکی اش صدمه می بیند بدون اینکه چیزی به دست آورد یا اینکه بر او پیروز میشود و به منابع کمیاب(غذا یا حتی جنس ماده) دست می یابد. برای این کا او تنها چند ثانیه تا چند دقیقه فرصت دارد که از روی نشانه های بدنی به همراه برخی قابلیت های فیزیکی همچون خرناس کشیدن برآوردی از توانایی های نر متخاصم و نتیجه نبرد احتمالی به دست آورد. پس از اینجا به این می رسیم که بدن در زندگی روزمره ما اهمیت دارد چون عامل شناخت ما از یکدیگر در زندگی داخل گونه و سپس داخل گروه است که برای تداوم بقا ضروری است.
آرایش
حال بیایید وارد دنیای انسان ابزار ساز بشویم. انسان اولا دارای خودآگاهی است، یعنی اینکه می تواند نسبت به ویژگی های بدنی و شخصیتی خود ادراک و آگاهی داشته باشد؛ در حالیکه به نظر می رسد سایر حیوانات فاقد این خودآگاهی هستند، چنانچه مثلا یک گربه نمی تواند تصویر خود را در آینه شناسایی کند(البته این نیز نیاز به تحقیق بیشتر دارد). همچنین است نوزاد انسان که گفته میشود تا سن خاصی فاقد خودآگاهی و به تبع تشخیص خود در آینه است. ثانیا اینکه انسان قابلیت ابزار سازی با استفاده از انگشت شصت و سایر انگشتان دارد؛ اگرچه این ابزار سازی لازمه داشتن مغز تکامل یافته نیز هست. تحقیقات نشان می دهد که نخستی های پیشرفته همچون شامپانزه اگرچه دارای قابلیت های یدی انسانی هستند، اما توان ابزارسازی محدودی دارند که ناشی از تفاوت در ظرفیت های مغزی آنها با انسان ها است. پس ویژگی سوم انسان توانایی مغزی بالای او نسبت به سایر حیوانات است که موجب شکل گیری نمادها در جوامع انسانی شده است. انسان بر خلاف تمامی حیوانات، یک حیوان نمادساز است و این موجب نمادین شدن گروه یا جامعه انسان ها شده است؛ همان چیزی که مورد تاکید جورج هربرت مید و تاسیس مکتب تعامل گرایی نمادین در جامععه شناسی قرار گرفته است.
خودآگاهی انسان موجب شده که انسان واجد قابلیت «فریب» یا حیله گری باشد. این قابلیتی است که در سایر حیوانات وجود ندارد و در نخستی های پیشرفته نیز صرفا ادعاهایی مبنی بر وجود آن در نخستی های پیشرفته به چشم می خورد(ر.ک. کارترایت، تکامل و رفتار انسان). فریب مستلزم این قابلیت است که فرد قادر باشد ذهن دیگری را بخواند، یعنی بتواند خود را جای دیگری بگذارد و درک کند که دیگری از یک رفتار یا نشانه مشخص چه برداشتی می کند. آنگاه ادراک دیگری را با استفاده از نشانه ها مورد دستکاری قرار دهد. ادعای من این است که خط تکاملی اصی آرایش در بین انسان ها بر اساس فریب شکل گرفته است؛ یعنی آن خط سیری که در آن فرد می کوشد نشانه های بدنی خود را برای جلب توجه دیگران مورد دستکاری قرار دهد. مثلا جنس ماده در انسان درک کرده است که رنگ قرمز لبها یک نشانه جذابیت در نزد جنس نر/ مرد است و این جذابیت با شدت رنگ افزایش می یابد؛ بنابراین لبهای خود را با استفاده از مواد پیرامونی از آنچه هست قرمز تر می کند و امکان این را می یابد که در رقابت با دیگر ماده ها مورد توجه بیشتری از سوی نر قرار گیرد. پس آرایش به معنی تشدید جذابیت با استفاده از عناصر محیطی است و مستلزم آن است که فرد عناصر جذابیت ساز بدن خود را بشناسد. مثلا جنس ماده ابتدائا باید به این شناخت برسد که اندازه کمر، سینه ها و باسن، رنگ لبها، و ... موجب جذابیت میشود و ثانیا، به این شناخت رسیده باشد شدت این جذابیت چه رابطه ای با صفات عناصر جذابیت ساز بدن دارد؛ یعنی بداند که اندازه کمر هر چه کوچکتر باشد جذابیت را افزایش می دهد، حال آنکه اندازه سینه ها و باسن هر چه بزرگتر باشد و الخ. سپس تلاش کند تا این صفات را به طور مصنوعی در خود افزایش دهد. تشدید این صفات مبتنی بر ویژگی های طبیعی بدنی نیستند، بلکه حاصل دستکاری و مدیریتی است که فرد بر بدن خود اعمال کرده است تا به مقصود خود-یعنی جذب جنس مخالف یا تحسین دیگری- برسد.
پوشش
اگرچه آرایش یک شیوه مدیریت بدن برای مدیریت نگرش و تعامل با دیگران است، اما تمام شیوه های مدیریت بدن در آرایش خلاصه نمی شود. مدیریت بدن در راستای راهبرد بالابردن موقعیت اجتماعی دارای تاکتیک های متعددی است که یکی از آنها نمایش نشانه های مطلوبیت ساز اجتماعی در بدن است. تاکتیک دیگری هم وجود دارد و آن کمیاب سازی مصنوعی جذابیت های مورد تقاضای جنس نر است. می توان در عین نمایش مختصر جذابیت های بدنی، نمایش کامل آن را منوط به جفت گیری یا به دست آوردن نیازها متوقف کرد. این تاکتیک بدو شکل گیری پوشش را تشکیل می دهد: آمیزه ای از نمایش و پنهان ساختن، برهنگی و پوشیدگی. از آنجا که برخی از جذابیت های زن، مصرف بصری دارند، یعنی نر با صرف نگاه کردن تقاضا یا نیاز خود را برطرف می کند بدون اینکه نیازی به صرف هزینه شکل دهی خانواده را داشته باشد، زن بایستی چنین جذابیت هایی را به رایگان عرضه نکند، بلکه در عین اینکه گوشه از آن را به عنوان «نمونه» در اختیار نر می گذارد، نسخه کامل آن را منوط به جفت گیری یا برآورده کردن نیازهای خود می کند.
بنابراین در گام اول، پوشش تاکتیکی است برای تبدیل جذابیت ها به نیل به خواسته ها و مطلوبیت هایی که فرد از دیگری انتظار دارد. در این تاکتیک، فرد ضمن اینکه بخشی از جذابیت های بدنی خود را به نمایش می گذارد، بخش دیگر را می پوشاند و بدین ترتیب پوشش کارکرد اصلی خود را می یابد: پنهان سازی بخشی از جذابیت ها و ویژه ساختن آن برای افراد خاص(نظیر حامیان).
ساختار جمعیتی زنان و مردان در جامعه کاملا هم وزن نیست. در بین انسان ها جنس نر تا رسیدن به سن بلوغ و جفت یابی تلفات بیشتری می دهد. برخی از آنان در کشمکش با یکدیگر یا رفتارهای پرخطر از بین می روند. جنگ ها در بین انسان ها عاملی بوده که همواره مردان را درگیر خود می نموده و موجب تلفات در بین آنها می شده است. از این رو، در فرآیند جفت یابی تعداد کمتر مردان موجب می شده که این جنس نقش منبع کمیاب را ایفا کند. به علاوه، در حالیکه سالیان توانایی جنسی یک مرد میتواند به راحتی 45 تا 50 سال تداوم داشته باشد، توانایی باروری یک زن حداکثر می تواند 35 سال ادامه داشته باشد. از این رو زنان فرصت کمتری نسبت به مردان برای انتخاب همسر دارند و این مساله آزادی انتخاب آنها را محدود می کند. به عبارت دیگر، در حالیکه یک مرد می تواند تا مدت ها بدون همسر بماند و با فراغ بیشتری همسر مورد نظر خود را انتخاب کند، فرصت یک زن برای همسر یابی محدود است و اگر در این زمان محدود نتواند همسری اختیار کند، با شروع یائسگی دیگر بختی برای همسرگزینی نخواهد داشت(برخی ویژگی های دیگر هم می توانند دخیل باشند، از جمله هنجار ازدواج مرد با زن کم سن و سال تر از خود که می تواند در جوامعی که پیاز جمعیتی دارای قاعده عریض تری است، موجب کمیابی بیشتر جنس مرد گردد). دو نکته مطرح شده- یعنی منبع کمیاب بودن مرد و فرصت اندک زن برای همسرگزینی- موجب شده که زنان برای کسب مردان با یکدیگر به رقابت بپردازند. در اینجا ممکن است این سوال پیش آید که چرا در بین سایر جانوران این نرها هستند که برای کسب ماده ها رقابت می کنند و نه بر عکس؟ پاسخ در تفاوت ساختار زناشویی انسان ها و سایر حیوانات نهفته است. مطالب فوق در رابطه با کمیابی مردان و رابطه مرد و زن مبتنی بر هنجار فرهنگی تک همسری بود که نیازمند اصلاح است. به عبارتی فرض بر آن شده بود که هر مردی تنها یک زن می گیرد و در این صورت مردان به منبع کمیاب و دارای آزادی عمل انتخاب تبدیل شده بودند. اما در ساختار زناشویی چند زنی، دیگر مرد منبع کمیاب نیست بلکه حتی ممکن است زن تبدیل به منبع کمیاب شود. اگرچه یک مقایسه کامل بین ساختار جفت گیری جانوران مختلف و انسان نیازمند بحث مفصلی است، اما با در نظر گرفتن ساختار جفت گیری برخی حیوانات نظیر شیرها یا برخی نخستی ها می توان دید که ساختار حرمسرایی و چند زنی این گونه ها موجب شده که نرها برای کسب ماده ها با یکدیگر رقابت می کنند و نه برعکس. یک نر به میزان توانایی و قدرت خود می تواند زنان حرمسرای خود را توسعه دهد. در برخی دیگر از گونه های جانوری همچون شامپانزه ها هرج و مرج جنسی موجب شده تا یک نر به طور همزمان با چندین ماده جفت گیری داشته باشد و باز رقابت بین نرها برای جفت گیری با ماده ها صورت می گیرد. از سوی دیگر، در گونه هایی که ماده برای امرار معاش خود محتاج نر نیست، جفت گیری نیازمند جلب نظر مساعد ماده است و از این رو، نر با نمایش جذابیت های بدنی خود می کوشد تا او را به جفت گیری راضی نماید. در حالیکه در گونه هایی که ماده برای امرار معاش نیازمند نر است، نر نیازی به جلب نظر مساعد ماده ندارد، بلکه او تنها بایستی بر نرهای دیگر غالب شود و ماده موقعیت انفعالی می یابد. به نظر می رسد گونه شیرها از این دسته باشد. حال با در نظر گرفتن این ساختارهای رابطه ای بین دو جنس ماده و نر می توان رفتارهای پوششی و آرایشی جنس ماده را بر حسب ساختار همسرگزینی و موقعیت مردان نسبت به زنان در هر جامعه خاص مورد بررسی قرار داد:
1. انتظار می رود در جامعه ای که چند زنی به صورت واقعی وجود دارد و زن برای امرار معاش به مرد وابسته است، زنان نیاز و در نتیجه رغبتی به آرایش خود لااقل پیش از ازدواج نداشته باشند(مورد آرایش پس از ازدواج که از خواسته های مرد برای لذت زناشویی بیشتر است، مجزای از این بحث است). کلمه واقعی در اینجا بسیار مهم است، زیرا نشان می دهد که چند زنی به عنوان یک هنجار آماری بایستی در جامعه وجود داشته باشد. توضیح اینکه، ممکن است درجامعه ای چند زنی جایز باشد، اما هنجار رایج نباشد و تنها اقلیتی از جامعه توانایی چند همسری را داشته باشند یا به آن اقدام نمایند. در این صورت همچنان ممکن است نسبت مردان به زنان کمتر باشد و مردان در نقش منبع کمیاب و انتخاب کننده فعال ظاهر شوند.
2. انتظار می رود در جامعه ای که نر/ مرد به طور مستقیم جفت خود(زن) را انتخاب نمی کند، بلکه همسر به واسطه والدین یا قبیله بر مبنای روابط قومی یا پایگاه های اجتماعی انتخاب میشود، زنان پیش از ازدواج گرایشی به آرایش نداشته باشند. با این حال، فرض اخیر نیز نیازمند توصیف دقیق تر شرایط است. در جوامعی که نیازمندی های مادی حرف اول را در بقا می زند، انتخاب همسر توسط قبیله یا خانواده سخت متکی بر توانایی های خانوادگی همسر است، ولی در جوامعی که مسایل محیطی کم رنگ تر می شوند، انتخاب غیر مستقیم همسر برای مرد توسط خانواده یا قبیله نیز تا حد قابل توجهی به جذابیت های فیزیکی و بدنی زن وابسته میشود و آرایش زن پیش از ازدواج مورد اقبال واقع میشود.
3. انتظار می رود در جامعه تک همسری تا حدی فارغ از نیازمندی های شدید محیطی(یعنی واجد رفاه مادی قابل توجه)، زن پیش از ازدواج گرایش قابل توجهی به آرایش داشته باشد.
موارد فوق تنها به عنوان نمونه مطرح شدند و البته به فهرست بالا می توان انواع مختلفی از جوامع و ساختارهای اجتماعی را افزود. مورد سوم، همان چیزی است که ساختار غالب زناشویی در عصر ما را می سازد. نکته دیگر اینکه در سه مورد بالا سخنی از پوشش به میان نیامد. تا کنون پوشش به عنوان یک تاکتیک جلب جنس مخالف مطرح شده بود و از این منظر می توان برای تمامی موارد فوق پوشش را نیز افزود. منتها به دلیل ترس از اینکه خواننده پوشش به معنای عام آن را در نظر بگیرد در بالا عنوان نگردید.
پوشش
تا اینجا بیشتر به آرایش و به تبع آن، کارکرد آرایشی لباس پرداختیم. اکنون نوبت آن است که قدری در مورد کارکرد پوششی لباس هم صحبت کنیم. گفته شد یک کارکرد پوشش در روابط جنسیتی، جلوگیری از استفاده رایگان جنس نر از جذابیت های فیزیکی و بدنی ماده/ زن است. پیش فرض این نظر آن است که جنس ماده در بین انسان ها برای امرار معاش یا لااقل تامین رفاه مادی خود نیازمند حمایت جنس نر/ مرد است. بنابراین آنچه زن از مرد می خواهد حمایت مادی و غیر آن(که جای بحث مشروحی دارد) است و در مقابل جذابیت های خود را به مرد ارائه می دهد. در مقابل، طبیعتا مرد خواهان آن است که بدون پرداخت هزینه ای از زن و جذابیت های او متلذذ شود و در اینجا است که زن از یک تاکتیک بهره میبرد: جلوه گری و در نقاب رفتن! پوشش باید در اینجا کارکردی دو گانه را ایفا کند: اولا باید جذابیت های زن را نمایان کند، ثانیا باید آن را بپوشاند و این همان چیزی است که مد پوشش را می سازد، یعنی تلفیق و آمیزه ای هوشمندانه از برهنگی و پوشیدگی که تقاضامندی مرد را به حداکثر ممکن برساند. وجه برهنگی پوشش باید به گونه ای باشد که تخیل مرد را در تداوم آن به بخش پوشیده تحریک کند و او را برای به دست آوردن بخش پوشیده به پرداخت هزینه- در اینجا مسؤولیت حمایت اجتماعی پایدار از زن- وا دارد.
اما پوشش می تواند یک کارکرد دیگر هم داشته باشد: پوشیدن جذابیت ها برای عدم میل مرد به زن. این کارکرد پوشش اولا و اساسا مربوط به پس از همسرگزینی زن است و تلاشی است از سوی مرد برای حفظ زن خود از میل و طمع سایر مردان.
در اینجا نیز مقایسه ای با دنیای سایر گونه های جانوران می تواند مفید باشد. در بین گونه هایی که ساختار خانوادگی آنها به شیوه چند زنی است(نظیر شیر ها و بابون ها) نر معمولا از ماده مراقبت می کند تا نرهای دیگر به او نزدیک نشوند و در مواردی که زنان حرمسرای او به نری نزدیک می شوند آن ماده را تنبیه می کند و یا به نر حمله می کند و او را فراری می دهد. در این جماعات معمولا نر همواره همراه با ماده های خود است و توانایی نظارت دائمی بر آنان را دارد. اما با گسترده تر شدن گروه اجتماعی و خارج شدن مرد از محل زندگی برای تهیه معاش، امکان چنین نظارتی وجود ندارد و به همین جهت مرد به این فکر می افتد تا زن خود را به شیوه هایی مورد محافظت قرار دهد. یکی از این شیوه ها پوشاندن بخش هایی از بدن است که می تواند سایر مردان/ نرها را به خود جذب کند. در اینجا به کارکرد دوم پوشش می رسیم که ممانعت از انتقال سیگنال های تحریک کننده به سایر نرها برای جلوگیری از نزدیکی آنان به ماده متعلق به یک نر در گونه انسانی است.
در نوع تعامل جنسیتی که در آن مرد منبع کمیاب باشد، زن می کوشد تا مرد را به سوی خود جذب کند و این کار را با تاکتیک تشدید جذابیت های فیزیکی و بدنی که به آن آرایش گفته میشود انجام می دهد. اما از سویی جذب مرد با هدف دریافت حمایت های اقتصادی و اجتماعی او صورت می گیرد، پس بایستی در عین نمایش بخشی از جذابیت ها، بهره مندی کامل از آن را منوط به پذیرش مسؤولیت حمایت اجتماعی و اقتصادی از مرد نمود که این کار از طریق آمیزه ای از پوشش و نمایانی جذابیت ها صورت می گیرد. این کارکرد اول پوشش است که انتخابی از سوی زن برای تامین حمایت اجتماعی و اقتصادی مرد است.
اما کارکرد دوم پوشش، انتخابی از سوی مرد برای حفظ زن/ماده خود در مقابل سایر مرد/نرها است. از دیدگاه تکاملی هر فردی به دنبال بقای ژن های خود از طریق تولید مثل است. در پستانداران انتقال ژن زن در فرزند او قطعی است؛ چون زن در رحم او به تکوین می یابد. اما مرد/نر بایستی از طریق تاکتیک های رفتاری انتقال ژن های خود در فرزند را تضمین کند. برای این کار جانوران مختلف شیوه های متفاوتی را به کار می گیرند. در حالیکه در حیواناتی که جنس نر سرمایه گذاری سنگینی برای تولید مثل نمی کند، روش هایی همچون افزایش حجم اسپرم یا خارج کردن اسپرم های نرهای قبلی از ماده توسط نرها به کار گرفته میشود، اما در جانورانی که سرمایه گذاری زیادی بر روی تولید مثل می کنند- یعنی مدت قابل توجهی را صرف مراقبت و محافظت از فرزند تا زمان بلوغ می کنند- این روش ها کارآمد نیست، بلکه بایستی زنان/ماده های حرمسرا را از تماس با نرهای دیگر بازداشت. در این گونه ها، نر از حرمسرای خود مراقبت می کند و اجازه نمی دهد نر دیگری با ماده های او ارتباط برقرار کند. منتها همانطور که در یادداشت قبلی خاطر نشان شد، در گونه انسان که مرد ناچار به ترک حرمسرا/ خانواده برای کسب معاش است، بایستی از شیوه های دیگری برای تضمین اینکه فرزندان به دنیا آمده حامل ژن های مرد هستند(یعنی از طریق تماس جنسی زن با سایر مردان) استفاده نمود. در اینجاست که فرهنگ به کمک می آید و ارزش های اجتماعی، هنجارها و جزاهایی برای محدود سازی زن از ارتباط با سایر مردان وضع میشود؛ از جمله اینکه تابوهایی برای ارتباط جنسی زن با غیر شوهر خود وضع میشود و یا هنجارهایی برای پوشش جذابیت های زن شکل می گیرد. در غیر این صورت، یعنی در صورتی که مرد نتواند اطمینان بیابد که فرزندان به دنیا آمده حامل ژن های او هستند، انگیزه ای برای حمایت از زن و فرزند نخواهد داشت و خانواده از هم خواهد گسیخت. ممکن است گفته شود که چه اشکالی دارد که بدون تشکیل خانواده تولید مثل و تولید نسل صورت گیرد؟ پاسخ آن است که نوزاد گونه انسانی فاقد توانایی زیست مستقل از والدین پس از حیات است. البته چنین امری در بسیاری دیگر از گونه های پستانداران به چشم می خورد، اما مدت زمان نیاز به مراقبت های والدینی در کودک انسان بسیار بیش از سایر گونه ها است و این موجب می شود که فرزند انسانی نتواند بدون حمایت های والدین یا یکی از آنها به حیات خود ادامه دهد. در صورت عدم وجود خانواده، این تنها مادر است که انگیزه حمایت از فرزند خود را دارد، چون مطمئن است که فرزند حامل ژن های او است، اما هیچ مردی اطمینان ندارد که فرزند به دنیا آمده حامل ژن های او باشد؛ از این رو، زن باید به تنهایی حمایت و مراقبت از کودک را بر عهده بگیرد که در شرایط معمولی که خود او نیازمند حمایت است، این امر کمتر امکان پذیر است(البته چنانچه بعدا بحث خواهد شد، در شرایط رفاه اجتماعی بالا، این امکان می تواند وجود داشته باشد؛ همانطور که در برخی جوامع یا طبقات اجتماعی معاصر دیده می شود). بنابراین نوع و نحوه پوشش و آرایش در انسان ها تابع متغیرهای متعددی است که بر مبنای توضیحات پیشین در زیر فهرست میشود:
1. نسبت توزیع جنسی زنان و مردان در سن ازدواج به یکدیگر
2. ساختار زناشویی جامعه(چند زنی، چند شویی، تک همسری و ...)
3. میزان و نوع نیاز به حمایت های اجتماعی- اقتصادی زن به مرد
بنابراین دو انگیزه برای پوشش ذکر کردیم: نخست، تضمینی برای مسؤولیت پذیری مرد در حمایت اجتماعی از زن، و دیگری راهکاری برای عدم ارتباط جنسی زن با سایر مردان غیر همسر. چنانچه گفته شد، در حیوانات و از جمله انسان در حالیکه نسبت فرزند به مادر محرز است، نسبت فرزند به پدر تنها از روی اعتماد به زن مبنی بر عدم ارتباط جنسی با دیگری پدید می آید.
انگیزه اساسی حمایت های خانوادگی و والدینی در جانداران بقای نسل و انتقال ژن ها است و اگر اطمینان مرد از نسبیت فرزند به او از بین برود، انگیزه ای برای ارائه حمایت های اجتماعی از فرزند نخواهد داشت. به همین ترتیب، ارائه حمایت های اجتماعی از زن، در قبال عدم رابطه او با سایر مردان(یعنی منحصر کردن این رابطه به شوهر) و اطمینان مرد از این قضیه است. در غیر این صورت، مرد ترجیح خواهد داد همچون مردان دیگری که بدون پرداخت هزینه با همسر او رابطه برقرار می کنند، او نیز برای روابط جنسی خود هزینه ای نپردازد. نتیجه چنین رفتاری، نابودی خانواده و نظام زناشویی خواهد بود. بنابراین، لازمه بقای نظام زناشویی و خانواده، اطمینان مرد از انحصار رابطه جنسی زن (و در نتیجه فرزندان متولد شده) به اوست. اما این اطمینان چگونه حاصل میشود؟
از آنجا که بنای تاسیس فرهنگ، تسهیل و تقویت زندگی اجتماعی انسان ها از طریق افزایش میزان سازگاری آنها با محیط طبیعی و اجتماعی است، به منظور حفظ و بقای خانواده نیز مجموعه ای از ارزش ها، هنجارها و جزاهای فرهنگی در جوامع مختلف به وجود آمده و حفظ شده است (قبلا این بحث مطرح شد که به دلیل نیاز بلند مدت و زیاد تر کودک انسان به حمایت ها و مراقبت های والدینی، نظام خانواده برای استمرار نسل گونه انسان ضروری است).
یک دسته از این اقدامات فرهنگی ایجاد نظام ارزشی است که وفاداری جنسی زن به شوهر را توصیه کند و خیانت او به شوهرش را تقبیح کند. از سوی دیگر، این نظام ارزشی چشم نداشتن به زن دیگری را توصیه و رابطه با زن شوهر دار را تقبیح می کند. در بسیاری جوامع چنین نظام ارزشی وجود دارد. به طور کلی، جوامع در ارزش های فرهنگی که وجه انتزاعی بیشتری دارند، اشتراک بیشتری دارند و تفاوت ها بیشتر در سطح هنجارها و جزاها که به عینیت بیشتری می رسند، بروز پیدا می کنند.
دسته دوم از اقدمات فرهنگی، هنجارهایی است که بر نحوه تعامل زن و مرد وضع میشود. اینکه زن متاهل با مرد بیگانه چگونه باید تعامل کند و از چه تعامل هایی باید پرهیز نماید. از آنجا که زمینه یک ارتباط جنسی اولا تعاملی است که موجب شناسایی و درک جذابیت ها میشود و ثانیا، جذابیت هایی است که مرد را به سوی رابطه با زن تحریک می کند، وضع هنجارهایی که این زمینه را محدود کند(یعنی تعامل زن و مرد را به حداقل برساند) موجب کاهش احتمال رابطه جنسی زن شوهر دار با مرد بیگانه میشود (البته خواننده ممکن است بگوید که بحث کلا متمرکز بر زن شوهردار شده است و حال آنکه عمدتا هنجارهای روابط جنسی برای همه زنان- اعم از مجرد و متاهل- وضع میشود. این نکته به جاست، ولی مبنای اصلی بحث باید متمرکز بر حفظ اطمینان مرد از نسبت بچه به خود باشد و به تبع بعدا در مورد علت و چگونگی تعمیم هنجارها به همه دختران و زنان صحبت خواهیم کرد).
دسته سوم از اقدمات فرهنگی، ضمانت های هنجاری است که موجب عدم رابطه جنسی زن متاهل با سایر مردان میشود. از آنجا که جذابیت های زنانه به طور طبیعی موجب جذب مرد به سوی رابطه جنسی میشود(و اساسا با همین کارکرد حفظ شدهاند) و آرایش موجب تشدید این جذابیت ها میشود، هنجارهایی به منظور پوشاندن جذابیت های زنانه محرک مرد وضع میشود که به آن هنجارهای پوشش می گوییم. هنجارهای پوشش در اکثر جوامع وجود دارند و تابعی از متغیرهایی است که در بحث تفصیلی پوشش به طور مجزا مورد بحث قرار خواهد گرفت.
دسته چهارم از اقدامات فرهنگی، مجازات هایی است که بر رابطه جنسی زن متاهل با مرد بیگانه وضع شده است. این مجازات ها شامل مجازات های غیر رسمی(از جنس بی آبرو شدن) و نیز مجازات های رسمی(همچون تنبیه های بدنی) میشود.
آیا محدودیت های فرهنگی برای روابط جنسی مختص زنان شوهر دار است؟
تاکنون استدلال اصلی بر که بر محدودیت های فرهنگی بر روابط زن و مرد(و از جمله پوشش) مطرح شد، اطمینان پدر از انتساب فرزند به او بود. اکنون می خواهیم به این سوال پاسخ دهیم که آیا دختران و زنان مجرد آزاد از این محدودیت ها هستند؟ مبتنی بر استدلال های ارائه شده، انتظار می رود که دختران و زنان مجرد به جای پوشاندن جذابیت ها و کاهش تعاملات خود با جنس مخالف، در جهت عکس عمل کنند؛ یعنی جذابیت های خود را به منظور جنس مخالف عیان کنند(با لحاظ پوششی که بر جذابیت می افزاید و در مورد آن بحث شد و از این بعد به آن پوشش نمایانگر می گوییم) و بر میزان تعاملات خود با جنس مخالف(تا آنجا که موجب جذب مرد میشود) بیافزایند. اما در واقع بخش قابل توجهی از هنجارهای تعامل جنسی زن و مرد بین زنان متاهل و مجرد مشترک است. برای زن یک مساله دیگر مطرح است و آن تحمیل رابطه جنسی یا تجاوز جنسی است. چه چیزی یک زن را از چنین تعامل ناخواسته ای می تواند محافظت کند؟ در برخی گونه های حیوانات، جنس نر به طور غریزی برای ارتباط جنسی با ماده، ابتدا رضایت او را جلب می کند و در برخی دیگر از جانوران(نظیر احتمالا گونه ای خرچنگ ها) نر جبرا ماده را در بر می گیرد. در گونه انسان، مرد طبیعتا مایل است بدون پرداخت هزینه ای(از جنس حمایت یا مسؤولیت طولانی مدت) با زن ارتباط جنسی داشته باشد. جذابیت های زنانه به ویژه زمانی که همراه با رفتارهای تحریک آمیز یا آرایش تشدید کننده باشند، تمایل او به آمیزش جنسی را تشدید می کنند و در چنین مواردی مرد ممکن است ولو با مقاومت زن(که در این صورت تحریک مرد را بیشتر می کند و افزون بر غریزه جنسی، غریزه سلطه طلبی نیز فعال میشود) با او ارتباط جنسی داشته باشد. این ارتباط جنسی افزون بر اینکه تجربه ای نامطلوب برای زن است، پیامدهای ناخواسته ای همچون فرزندانی که فاقد پدر هستند را به دنبال خواهد داشت که بار سنگینی را بر هم زن و هم خانواده خاستگاه زن تحمیل خواهد کرد. از این رو هم دختر و هم خانواده او (مشخصا پدر که حمایت از دختر را بر عهده دارد) مایلند شیوه ای اتخاذ کنند که چنین تجربه ای را به حداقل برساند. در اینجا می بینیم که زن (مجرد) در یک دوراهی قرار گرفته است: از سویی برای جذب مرد و حمایت او در ازای تعامل جنسی باید جذابیت های زنانه خود را ولو به طور اجمالی بنمایاند و از سوی دیگر برای پیشگیری از وقوع تعامل جنسی ناخواسته باید از رفتاری که مرد را به تعامل جنسی تحریک کند خودداری نماید. از این رو، دوباره نظام ارزشی، هنجاری و ضمانت اجرایی در جهت محدودسازی تعامل زن و مرد به وجود می آید که شامل ارزش های پاکدامنی، هنجارهای پوشش و تعامل زن و مرد و مجازات های اجتماعی زناکاران میشود.
پس ما به دو علت اساسی وضع و حفظ اقدامات فرهنگی در جهت محدودسازی تعامل و ارتباط مرد و زن رسیدیم:
1. اطمینان مرد از عدم از عدم ارتباط جنسی زن او با دیگری و در نتیجه اطمینان از انتساب فرزند به او؛ و
2. محافظت زن از تحمیل رابطه جنسی ناخواسته به واسطه تحریک مرد.
بنابراین تقریبا تمامی جوامع دارای عناصر فرهنگی در جهت تنظیم روابط و تعاملات بین زن و مرد هستند، اما در فرهنگ های مختلف این عناصر گذشته از تفاوتی که با یکدیگر دارند، در شدت و ضعف نیز با یکدیگر متفاوتند. مسلما نوع و شدت محدودیت های فرهنگی جامعه اتیوپی با جوامع آمریکای لاتین یکسان نیست.


جامعهشناسان
کلاسیک قرن نوزده هر یک شیوهای متمایز و رویکردی خاص به جامعه و علم
جامعهشناسی داشتهاند. نگرش پوزیتیویستی دورکیم، رویکرد تفهمی ماکس وبر،
درک دیالکتیک مارکس و چشمانداز صورت گرای زیمل، هر یک منجر به
پارادایمهای خاصی در حوزهٔ جامعهشناسی میشوند که در مکاتب جامعه شناختی
قرن بیست مشهود است.
چارلز
تیلی جامعه شناس امریکایی در سال 1929 بدنیا آمده و در طول دوران حیات خود
آثار زیادی بویژه درباره جنبش های اجتماعی و رابطه سیاست و جامعه به رشته
تحریر درآورد. نام او در تاریخ جامعه شناسی هرگز از یاد نخواهد رفت. او
اخرین بار در فهرست بلندی همراه بسیاری از همقطاران خود طوماری را به امضای
اکبر گنجی به دبیرکل سازمان ملل متحد برای ایجاد صلح در منطقه نوشت.
دراینجا مطلبی از وی درباره کنش جمعی میخوانیم.
تيلي،
متاثر از سنت ميلي به مسئله هزينه هاي کنش جمعي توجه دارد. بر اين اساس،
وي نتيجه کنش جمعي را توليد «کالايي جمعي[6]» مي داند که در فرايند توليد
اين کالا (که همان فايده کنش است)، گروه ناگزير از پرداخت هزينه (صرف
منابع) است (تيلي، 1385: 129). بر اساس منطق انتخاب عقلاني که منطبق بر سنت
ميل است، عمل عقلاني آن است که با پرداخت کمترين هزينه، بيشترين فايده
حاصل شود، اما اين فرمول ساده رياضي در عمل با مشکلاتي مواجهه مي شود.
تيلي، دو عامل اصلي را تعيين ميزان هزينه/فايده کنش جمعي در نظر دارد: يکم،
بسيج؛ و دوم، فرصت ها. گروههاي مختلف بر اساس تفاسير، ارزش ها و باورهاي
مشترکشان، در کنش جمعي براي توليد کالاي عمومي متحمل هزينه هاي متفاوتي مي
شوند. تيلي، گروه ها را بر اساس نحوه و ميزان پرداخت هزينه ها به چهار دسته
تقسيم مي کند:
خواستگاه
پدیدار شناسی را اغلب افکار اموند هوسرل معرفی کرده اند . در این بخش
مقاله ای پیرامون پدیدار شانسی ادمون هوسرل ارائه می شود . برای مطالعه متن
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید .
آنچه
در كتاب « دن كيشوت » سروانتس، بيش از هر چيز نمود مي يابد ، تعاطي، تداخل
و همپوشاني خرده جهان هاي متفاوتي است كه هر يك واقعيت را به شيوه ي
خودشان مي سازند و تفسير مي كنند و بر مبناي اين تفسير عمل كرده و به زندگي
شان معني مي دهند.
كارل
مانهايم (Karl Mannheim) در ۲۷ مارس ۱۸۹۳ در يك خانواده يهودى در بوداپست
مجارستان به دنيا آمد، مادرش آلمانى و پدرش مجار بود. او پس از پايان دوره
متوسطه تحصيلات خود را در دانشگاه هاى بوداپست و برلين ادامه داد. او
همچنين تحصيلات تكميلى خود را در فرايبورگ، هايدلبرگ و پاريس پى
گرفت.مانهايم در سال ۱۹۱۵ در بازگشت به بوداپست انجمنى مركب از روشنفكران
طرفدار لوكاچ را شكل مى دهد. پس از پايان جنگ جهانى اول و به دنبال روى كار
آمدن جمهورى شوراها در مجارستان، شكست جمهورى پس از مدتى كوتاه و اشغال
بوداپست توسط ارتش رومانى و ارتش ضدانقلاب لوكاچ، مانهايم و بسيارى ديگر كه
اغلب از روشنفكران يهودى بودند از كشور گريختند. مانهايم
در ۱۹۲۰ به هايدلبرگ گريخت و در سال ۱۹۲۶ در دانشكده فلسفه هايدلبرگ مشغول
به تدريس شد. وى در ۱۹۲۹ به عنوان استاد جامعه شناسى و اقتصاد به دانشگاه
فرانكفورت عزيمت كرد. در ۱۹۳۳ با افزايش قدرت هيتلر و حزب ناسيونال
سوسياليست، مانهايم به دعوت مدرسه اقتصاد لندن (LSE) پاسخ مثبت داد و بدين
ترتيب دور دوم مهاجرت وى به عنوان يك پناهنده سياسى آغاز شد. سرانجام
مانهايم پس از سال ها فعاليت علمى و دانشگاهى در ۹ ژانويه ۱۹۴۷ در لندن
درگذشت.
کارل
مارکس با آنکه به دلیل اظهار نظرهای قابل توجه و مبتکرانهاش درباره دین
مشهور است، ولی سهمش در جامعه شناسی دین ناچیز بوده است. او بر خلاف
دورکیم، اگوست کنت و ماکس وبر ، توجه عمیقی به دین نداشته، اما تاثیر واقعی
او در این باره به طریق غیر مستقیم و از راه انتشار نظریه معروفش درباره
همکنش روبنا و زیربنای جامعه بودهاست. مارکس توجه اهل نظر را به شباهتهای
فرهنگی و کارکرد بین دین ، قانون، سیاست و ایدئولوژی ، که همه جنبههای
روبنایی جامعه بشری هستند، جلب کرده است. اومعتقد بود که روبناها نهایتا بر
اثر روابط تولیدی، که به نحو نهایی در کار است، تعیین میگردد. در نظر
مارکس، دین از اهمیت ثانوی برخوردار است; زیرا ایدئولوژی روبناست و در مکتب
مارکسیسم، همه چیز بر اساس وضع اقتصادی شکل میگیرد و عامل تحرک همه چیز
وضعیت اقتصادی است. عامل تحرک وضع اقتصادی نیز ابزار تولید است، به گونهای
که حتی فکرو مذهب انسان نیز تابع و معلول وضع اقتصادی جامعه میباشد. در
نظر مارکس، ایدئولوژی و مذهب تصور یا آگاهی دروغینی است که طبقه حاکم به
دلیل منافع خود از واقعیتها دارد. مارکس علت اساسی پیدایش دین را وضع
اقتصادی جامعه میداند و بدین ترتیب، اساسا آن را ساخته دست بشر میداند.